چمدان

این چمدان کلاً پدیده ی عجیبی است. خاطره ساز است. کوله پشتی و ساک دستی و از این دست نه، تنها چمدان چنین حسی ایجاد می کند. یک جور غربت، دلتنگی، رفتن، سکوت، سیگار، تنهایی، ماندن، مات، بهت، انتظار، انتظار، انتظار….

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تگ ها :


نظاره

 

کشف می کنیم زیبایی ها را

نگاه کن!
تمام شهر در دستان مان است...

تمام روز در اختیارمان...

[]

این جمعیت بی خبر را کنار می زنیم

قدم می زنیم ستون ها و سنگ ها را،

کوچه ها و پیاده روها را....

پیاده رونده، که پیاده باید باشی که بروی....

که خاطره بسازی از وجب به وجب ِ خاک ِ این شهر....

[]

ماشین بی توجه و پرشتاب می گذراند از مقابل ِ دیدگانت...

نمی نشیند بر دلت انگار.

[]

نگاه کن!

باز تمام روز را داریم و تمام شهر را

که وجب به وجب اش آرام آرام خاطره می شود.

شهر به شهر مانده است هنوز....

که تمام نمی شود و آرام نمی گیرد دلم انگارجز در آغوش ِ تو....

[]

جمعیت را نگاه کن پشتِ سرمان!

خبر شده اند انگار....

پیاده می آیند قدم به قدم  شهر را،

برگ ِ افتاده بر کنار ِ خیابان را امروز هزار و دویست و پنجاه و نـُـه نفر دیده اند...

 

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳٠
تگ ها :


کمی

قرعه کشی به دست ِ مبارک ِ آقای محترم ِ فلانی انجام شد. از بین پنج نفر باید دو نفر اعلام می شدند و آقای ِ محترم ِ فلانی نام سه نفر را بیرون کشید گذاشت تا اعلام کنند. مجری آن دو دیگر را که مانده بود خواند و برنده شان اعلام کرد. آقای کمی محترم فلانی چنان ناراحت شد که مراسم را به شکل ِ نسبتن نامحترمانه ای ترک کرد.

آقای محترم!

آهای کمی محترم!

احمق جان!

آن دو را هم تو انتخاب کرده بودی، با دستان ِ نامبارک ات...

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
تگ ها :


 

پرواز می کنم،

تا اوج...

بالا می روم هنوز،

چیزی انگار سد ِ راهم می شود.

[]

سکوت می کنم،

فراموش می شوم،

هیاهو می شود،

کوچک می شوم.

[]

اوج می گیرم،

در آغوشت آرمیده ام،

کوچک می شویم.

انسان را به یاد می آوریم

با قطره ای اشک

ریخته بر زانو.

[]

چگونه  بمانــَم؟

چگونه  بمانــَم؟

چگونه  بمانــَم؟

[]

حسرت ِ تواَم،

انکارم مکن!

 

 

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :


لکنت

زبانت بند آمده،


آن قدر نخواسته ها را دیدی و شنیدی که بند آمده زبانت حالا....

[]

می گیرد کلام که می آید،

با سکوت ترکیب می شود،


هر جمله می شود یک عمر و

قدر می دانند حالا

نگفته هایت را.

بند آمده زبانت،


کلام انگار نمی خواهد بریزد از لبانت،

پس ِ هر حرف ِ کلامت بوسه ای نهفته،

می بوسد یکی لبانت را و راه ِ کلام را می گیرد انگار.

تکه تکه شده حرف هایت و قبلش، پاره پاره شده نمی دانمت.

نمی دانم آن چه می خواستی نشنیدی

یا بوسه ای است از لبانت که اینگونه،

تکه تکه کرده جمله هایت را.

[]

حالا هی می بوسم لبانت، تا

من قطعه قطعه کرده باشم جمله هایت را.

پاره پاره کنم کلامت را.

[]

انگشت می گذارم بر لبانت،

سکوت ِ پس ِ هرکلمه را بوسه ای می طلبد.

نثارش می کنم.

 

 

 

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
تگ ها :


همه چيزت را

چشمانم نمی بینند،

به چشم هایت که می افتند.

گوش هایم نمی شنوند،

به سخن که می آیی.

گله می کنی حالا که :

« گوش نمی کنی حرف هایم را،

با دیوار حرف می زنم انگار.»

[]

نمی شنوم حرف هایت را.

عزیزم!

محو می شوم از در که می آیی،

می گویی :

« تنبلی! »

دلبندترینم!

مات می شوم ظرافت ِ انگشتانت را،

مسخ می شوم بازی ِ لبانت را،

لال می شوم شماره ی همراهت را،

می میرم....

              شیوه ی نگاهت را.

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
تگ ها :


 

نگاهم می کنی.

در خیابانم،

مثل ِ هزار جسم ِ بی جان ِ دیگر

نمی بینی ام.

 

رد می شوی،

انگار از کنار ِ میله ی آهنی.

 

انسانم،

انسانی،

رد می شویم از کنار ِ انسان بودنمان.

 

نگاه کن!

میله ام، آهنی،

ستونی، سیمانی.

 

شهر سرد است و

زندگی در هراس می گذرد.

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱
تگ ها :


آغوش

ترس برت داشته که آن گوشه، این گونه نشسته ای؟

ببینم ات دختر!

به چشمهایم نگاه کن!

[]

چیزی بگو،

ترکیب ِ سکوت و چشمانت،

هول به جانم می ریزد.

[]

دست هایت را باز کن،

ترس برت داشته که گره خورده اند دستانت؟

آغوش باز کن!

[]

سرما در جانت نشسته که این گونه،

می لرزی و تابستانم را برف می باری؟

[]

وای!

اشکهایت  چکه چکه،

چه اندوهی می ریزند بر پاهایت.

[]

لبانت را باز کن برایم،

من

    تشنه ی شنیدنم،

           تو تشنه ی گفتن.

تو آن سوی ِ 

                 اتاق

من این سوی ِ

                اتاق.

[]

ترس برت داشته دختر؟

من بیرون ِ اتاقم

تو تشنه ی آغوش.

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
تگ ها :


 

گوشه های ذهن را بکاو،

نگاه ِ آدم ها را لمس کن.

زبان ها یکریز در کار

فکرها بیمار.

[]

گوشه ها خاک گرفته،

شعر ِ مرا یکسر گرد و غبار گرفته.

مثل هوای این روزهای ِ تهران،

پاییز ِ بی باران.

[]

باران می آید،

سیل می آید،

خاک ِ گوشه ی ذهن،

زبان ِ یکریز در کار،

فکر ِ همیشه بیمار.

[]

باران می آید،

برف می آید،

ما می میریم.

[]

خاک می ماند و زبان و ذهن ِ بیمار.

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :


صف

 

صف یکی از بی رحم ترین و بی احساس ترین اختراع های انسان است برای پنهان کردن ِ آن روی  دیگر ِِ خود. قانون است و بیش تر به اخلاق تنه می زند رعایت ِ آن. ناچار است انسان که برای پیشگیری از سوءاستفاده و به قولی زرنگی، از صف، این وجود بی درک و احساس، استفاده کند. صف کاری ندارد که یکی خانه اش 2 ساعت راه دارد تا برسد و دیگری 2 دقیقه، نمی فهمد آن مادر نگران ِ فرزند است و آن پدر ترس ِ تاخیر و توبیخ دارد. صف حس نمی کند درد ِ کمر ِ آن بانو را ایستاده به دیوار و خبر ندارد از زانوان ِ آن پیرمرد ِ تکیده، لمس نمی کند سرگیجه ی آن بانوی ِ پیر ِ مبتلا را. با این حال این صف است که انسان با همه ی شعور و آگاهی، از آن برای پنهان کردن دورویی و دروغ و زرنگی و بی اخلاقی اش سود می جوید.

بی چاره انسان.

بی چاره خداوند که ما اشرف ِ مخلوقات اش هستیم.

بی چاره ما که همچنان به صف محتاجیم.

 

  
نویسنده : فرخ ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
تگ ها :